
ماهی در تنگ کوچک اسير بود
آرزوی دریا را داشت
و دریا با شوق منتظر ماهی بود
ماهی بدون دریا نمی توانست زندگی کند
دریا هم مگر بدون ماهی می شود ؟
هر دو غرق در تماشای هم
و مبهوت از تنها فاصله
کافی بود ماهی تنگ آب را رها کند
و از پنجره به درون دریا شنا کند
و یا دریا دستی دراز کند
تا ماهی را در آغوش گیرد
اما پنجره بسته را چه کنند ؟؟؟
و ماهی را در بر می گرفت
و در دریا رها می کرد !
وجود ما هم اسیر همان يک پنجره است
زمان آن رسيده که بازش کنیم ...
و در دریای عشق شناور شد
چه کسی مستحق تر از خود ما برای گشودنش ؟
شما چه فکر می کنید ؟
نوشته شده توسط شیوا در شنبه 12 مرداد1387 ساعت 11:47 موضوع | لینک ثابت
گاهي اوقات از نردبون بالا مي ري تا دستاي خدا رو بگيري
غافل از اينكه خدا از پايين نرده ها رو محكم گرفته كه نيفتي...
نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه 8 مرداد1387 ساعت 10:43 موضوع | لینک ثابت
زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست
امتحان ریشه هاست
ریشه هم هرگز اسیر باد نیست...

نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه 30 تیر1387 ساعت 16:42 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه 23 تیر1387 ساعت 20:12 موضوع | لینک ثابت
نابینا به ماه گفت:دوستت دارم.
ماه گفت:چه طوری؟ تو که مرا نمی بینی.
نابینا گفت:چون نمی بینمت دوستت دارم.
ماه گفت: چرا؟
نابینا گفت:اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا که
نمی بینمت عاشق خودت هستم.

نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه 9 خرداد1387 ساعت 12:35 موضوع | لینک ثابت
مردي در عالم رويا فرشته اي را ديد كه در يك دستش مشعل و در دست
ديگرش سطل آبي گرفته بود و در جاده اي روشن و تاريك راه مي رفت.
مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد: اين مشعل و سطل آب را کجا مي بري؟
فرشته جواب داد:ميخواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل
آب، آتش هاي جهنم را خاموش كنم. آن وقت ببينم
« چه كسي واقعا خدا را دوست دارد؟»

نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 ساعت 18:33 موضوع | لینک ثابت
شبی خواب دیدم با خدا در کنار ساحل قدم می زنم.
رد پای هر دوی ما روی ساحل بود٬وقتی برگشتم و به گذشته نگاه کردم
دیدم در موقع سختی فقط یک رد پا کنار ساحل است٬پس به خدا گله کردم
و گفتم:«خدایا چرا در موقع سختی مرا تنها گذاشتی؟»
خــــــــــــدا لبخندی زد و گفت:
«فرزندم در آن موقع تو در آغوش من بودی»
نوشته شده توسط شیوا در شنبه 14 اردیبهشت1387 ساعت 14:40 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام به شما دوستان گلم.من شیوا 13ساله هستم. .به قلب مهربون من خوش آمدید.منتظر نظرات شما هستم...
این وبلاگ در 29 آذر 1386 ساخته شده.من سعی می کنم در این وبلاگ خاطرات و مطالب زیبایی بنویسم...
منوی اصلی
دوستان مهربون من
دفترچه خاطرات من
طراح قالب
POWERED BY