تبليغاتX
 قلب مهربون من

ماهی و دریا...

ماهی و دریا !

ماهی در تنگ کوچک اسير بود

آرزوی دریا را داشت

و دریا با شوق منتظر ماهی بود

ماهی بدون دریا نمی توانست زندگی کند

دریا هم مگر بدون ماهی می شود ؟

 

هر دو غرق در تماشای هم

و مبهوت از تنها فاصله

 فاصله آنها فقط به اندازه يک پنجره بود

کافی بود ماهی تنگ آب را رها کند

و از پنجره به درون دریا شنا کند

و یا دریا دستی دراز کند

تا ماهی را در آغوش گیرد

اما پنجره بسته را چه کنند ؟؟؟

 

 کسی باید پنجره را می گشود

و ماهی را در بر می گرفت

و در دریا رها می کرد !

 

 وجود ما هم اسیر همان يک پنجره است

زمان آن رسيده که بازش کنیم ...

 می توان پنجره دل را باز کرد

و در دریای عشق شناور شد

 

چه کسی مستحق تر از خود ما برای گشودنش ؟

 اما چگونه ؟

شما چه فکر می کنید ؟

 


 

نوشته شده توسط شیوا در شنبه 12 مرداد1387 ساعت 11:47 موضوع | لینک ثابت


نردبون...

           

                          گاهي اوقات از نردبون بالا مي ري تا دستاي خدا رو بگيري

                

                        غافل از اينكه خدا از پايين نرده ها رو محكم گرفته كه نيفتي...

 

                                                  

                                                                              


 

نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه 8 مرداد1387 ساعت 10:43 موضوع | لینک ثابت


زندگی...

    زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست

 

 امتحان ریشه هاست

 

  ریشه هم هرگز اسیر باد نیست...


 

نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه 30 تیر1387 ساعت 16:42 موضوع | لینک ثابت


عشق...

              

  عشق همانند پیکانی است که به قلب انسان نفوذ می کنددر واقع عشق

 

 

باعث می شود انسان از انچه که هست بمیرد و تولدی دوباره را تجربه کند.

 

 

عشق هم زهر است و هم نوشدارو...عشق چیزی نیست مگر شکوفا شدن

 

 

دل آدمی، و شکوفه های دل انسان همگی سفید هستند.

 

 

     " رنگ سفید تمامی رنگها را در خود دارد و زیبایی ان در همین است."

          

                 www.3jokes.com - Nice Pictures!    

            

                                                                             


 

نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه 23 تیر1387 ساعت 20:12 موضوع | لینک ثابت


نابینا و ماه...

 

نابینا به ماه گفت:دوستت دارم.

 

 ماه گفت:چه طوری؟ تو که مرا نمی بینی.

 

 نابینا گفت:چون نمی بینمت دوستت دارم.

 

 ماه گفت: چرا؟

 

 نابینا گفت:اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا  که

 

 نمی بینمت عاشق خودت هستم.

 


 

نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه 9 خرداد1387 ساعت 12:35 موضوع | لینک ثابت


بهشت و جهنم...

  مردي در عالم رويا فرشته اي را ديد كه در يك دستش مشعل و در دست

 

 ديگرش سطل آبي گرفته بود و در جاده اي روشن و تاريك راه مي رفت.

 

 مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد: اين مشعل و سطل آب را کجا مي بري؟

 

 فرشته جواب داد:ميخواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل

 

 آب، آتش هاي جهنم را خاموش كنم. آن وقت ببينم

 

 « چه كسي واقعا خدا را دوست دارد؟»

 

 
 
 


 

نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 ساعت 18:33 موضوع | لینک ثابت


خدا و من...

 شبی خواب دیدم با خدا در کنار ساحل قدم می زنم.

 

رد پای هر دوی ما روی ساحل بود٬وقتی برگشتم و به گذشته نگاه کردم

 

دیدم در موقع سختی فقط یک رد پا کنار ساحل است٬پس به خدا گله کردم

 

 و گفتم:«خدایا چرا در موقع سختی مرا تنها گذاشتی؟»

 

 خــــــــــــدا  لبخندی زد و گفت:

«فرزندم در آن موقع تو در آغوش من بودی»  


 

نوشته شده توسط شیوا در شنبه 14 اردیبهشت1387 ساعت 14:40 موضوع | لینک ثابت